روزمره نگاری‌های پراکنده

یک:

حالا که همه از کابوس‌ها می‌نویسند بگذارید جهت تغییر ذائقه یکی از خواب‌های شیرین این چند وقت رو هم بنده تعریف کنم: خواب دیدم "نیمار دا سیلوا سانتوس جونیور" یا همین نیمار خودمون اومده شهر ما، با هم خیلی رفیق شده بودیم و داشتیم روی کوه قدم می‌زدیم. قرار بود بریم سالن! در عالم خواب می‌دونستم که نیمار رو از بارسلونا خریدیم. خیلی هم گرون خریدیمش. و حالا می‌خواستیم ببریمش سالن. جالب اینکه نیمار توی خوابم فارسی حرف می‌زد. جزئیات بیشتری یادم نمیاد. در هر حال بدونید الان دارید با رفیق گرمابه و گلستان نیمار صحبت می‌کنید. احتمالاً مالک باشگاه پاری سن ژرمن هم باشم.


دو: 

چند روز پیش سوار ماشین بودم و وسط فلکه‌ای که بی‌شباهت به سرای قیامت نبود و هرکسی ساز خودش رو می‌زد یک چشمم به راست بود و یک چشمم به چپ که از فلکه رد بشم که دیدم یک پیکان قدیمی سمت راستم دو سه تا بوق زد. پنجره پایین بود. چندتا دختر خانم بودند. همین طور که می‌رفتم و می‌رفتند سرش رو از پنجره آورده بود بیرون و داد می‌زد: «به به سمیرمی. سیب سمیرم معروفه؟! نه؟!» و خب وسط فلکه‌ای که مثل سرای آخرت می‌مونه و هر کسی کاسه چه کنم دستشه طبیعتاً جای خوبی برای آشنایی نبود پس من رفتم و ایشان هم رفتند و دیدارمون احتمالاً رفت به قیامت. از همون پنج شنبه تا به حال هر طوری خواستم این پدیده اجتماعی رو تفسیر کنم موفق نشدم! 


سه:

به جرئت می‌گم بهترین روش برای لاغری باز کردن پشت لپتاپ می‌تونه باشه. سر آداپتور لپتاپم(ناحیه اتصال آداپتور به لپتاپ) تقریباً از قبل تعطیلات عید نوروز مشکل داشت و گاهی وقت‌ها جریان برقش قطع می‌شد. که هربار به واسطه چسب و پیچ و تاب دادن به سیم‌ بالاخره جریان برقرار شده بود و همین باعث می‌شد من بیخیال تعمیر یا خرید یک آداپتور جدید بشم! تا همین دیروز که دیگه به طور کل جریان برقش قطع شد و به هیچ صراطی هم مستقیم نشد. امروز صبح رفتم و قیمت آداپتور لپتاپ رو توی نت سرچ کردم. لااقل نزدیک هفتاد-هشتاد تومن باید پول می‌دادم. پیش خودم گفتم خب اشکالی نداره عصر میرم و یکی می‌خرم دیگه، کاریه که شده. ولی باز نتونستم بیخیال بشم. رفتم سراغ کمدم و یک عدد تیغ پیدا کردم و شروع کردم به عمل جراحی روی سر کابل آداپتور! وقتی رویه پلاستیکی کابل رو جدا کردم دیدم که سیم‌اش شبیه سیم‌های کابلی آنتن می‌مونه و بر خلاف تصورم هیچ چیز عجیبی داخلش نیست. و متوجه شدم که رشته‌های دور سیم بر اثر استفاده زیاد یکی یکی پاره شدi و در نتیجه جریان برق به طور کامل قطع شده بود. نتیجه اینکه به سادگی و با یک عدد هویه و سیم لحیم دوباره تبدیل شد به یک شارژر سالم! و فکر هم نمی‌کنم دیگه نیازی به خرید شارژر داشته باشم. بعد از اینکه آداپتور تعمیر شد گفتم خب صفحه ال سی دی رو هم یک نگاهی بندازم. یک کم شل شده بود و بد بسته می‌شد. بعد از اون هم گفتم خب من که تا اینجا اومدم یک توک پا برم و دکمه‌ها و داخل لپتاپ رو هم تمیز کنم! چشم تون روز بد نبینه یک موقعی به خودم اومدم و دیدم دل و روده لپتاپ همایونی سراسر فضای اتاق رو گرفته. و من نمی‌دونم چطوری باید دوباره سر همشون کنم! چنان استرسی گرفته بودم که حد نداشت. البته بیشتر از این می‌ترسیدم که کسی سر برسه و ببینه که من چه به سر لپتاپم آوردم! در هر حال رفتم و نشستم پای کامپیوتر برادران گرامی و با کمی سرچ و دیدن یک ساعت و نیم کلیپ آموزشی بالاخره یکی یکی قطعات رو جا زدم و در عین ناباوری دیدم که صحیح و سالمه. بماند که توی این نیم روز نزدیک سه چهار کیلو وزن کم کردم. خلاصه کلام اگر شماهم روزی خواستید وزن کم کنید باز کردن پشت لپتاپ رو تست کنید. صددرصد تضمینی، بدون بازگشت و عوارض جانبی حتی!



منبع این نوشته : منبع
آداپتور ,لپتاپ ,نیمار ,جریان ,همین ,گفتم ,جریان برقش

G4

خواب بودم که احساس کردم جایی منفجر شده. نشستم و دو دقیقه تمام دور تا دورم را نگاه می‌کردم و اصلاً نمی‌فهمیدم کجا هستم. راستش انتظار داشتم یا توی تخت خوابگاهم باشم و یا اینکه زیر همان اوپن آشپزخانه منزل قدیمی. ولی اطرافم به هیچ وجه شبیه این دو مکان نبود. ترس برم داشت. کجا میتونستم باشم؟ فقط می‌فهمیدم که دور تا دورم پر از سر و صداست. مثل این بود که توی یک کارگاه تراشکاری زندانی شده باشید. توی مغزم صدای برش کاری و جوشکاری و چکش کاری مداوم می‌آمد. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت بیشتر می‌ترسیدم و با همان ترس دور و اطرافم را نگاه می‌کردم. کم کم پرده‌ها کنار می‌رفت. کم کم متوجه شدم اینجا که خوابیده بودم منزل جدید بود. داخل اتاق خودم هم بودم. ولی این صداها چی بود؟ آنهم این وقت شب؟ حالا که مطمئن شده بودم کجا هستم کمی آب خوردم و بیشتر گوش دادم. حساب کار داشت دستم می‌آمد. صدا صدای بمب یا کارگاه تراشکاری نبود. صدای این چهار نفر بود که مشغول بازی بودند. اینکه ساعت دوازده شب این حجم از انرژی را از کجا می‌آورند تعجب آور است. ولله ما بچه که بودیم بهمان می‌گفتند اگر نخوابی آل میآید و می‌بردت.  ولی این نسل جدید علاوه بر اینکه فوتوسنتز می‌کنند به سیستم‌های هیدروژنی نیز مجهز هستند. وگرنه این حجم انرژی آن‌هم این وقت شب آن‌هم برای نسلی که به زور اسلحه و تهدید باید غذا در حلقش ریخت به ولله غیر طبیعی است.

نشسته از راست: امیرحسین(پسرخاله)، آرمیتا(دختر دائی)، مهری ماه (دختر خاله) و نفر آخر آرمین (پسردائی) ملقب به گروه جی 4


منبع این نوشته : منبع
صدای ,اینکه ,کارگاه تراشکاری ,نگاه می‌کردم

G4

خواب بودم که احساس کردم جایی منفجر شده. نشستم و دو دقیقه تمام دور تا دورم را نگاه می‌کردم و اصلاً نمی‌فهمیدم کجا هستم. راستش انتظار داشتم یا توی تخت خوابگاهم باشم و یا اینکه زیر همان اوپن آشپزخانه منزل قدیمی. ولی اطرافم به هیچ وجه شبیه این دو مکان نبود. ترس برم داشت. کجا میتونستم باشم؟ فقط می‌فهمیدم که دور تا دورم پر از سر و صداست. مثل این بود که توی یک کارگاه تراشکاری زندانی شده باشید. توی مغزم صدای برش کاری و جوشکاری و چکش کاری مداوم می‌آمد. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت بیشتر می‌ترسیدم و با همان ترس دور و اطرافم را نگاه می‌کردم. کم کم پرده‌ها کنار می‌رفت. کم کم متوجه شدم اینجا که خوابیده بودم منزل جدید بود. داخل اتاق خودم هم بودم. ولی این صداها چی بود؟ آنهم این وقت شب؟ حالا که مطمئن شده بودم کجا هستم کمی آب خوردم و بیشتر گوش دادم. حساب کار داشت دستم می‌آمد. صدا صدای بمب یا کارگاه تراشکاری نبود. صدای این چهار نفر بود که مشغول بازی بودند. اینکه ساعت دوازده شب این حجم از انرژی را از کجا می‌آورند تعجب آور است. ولله ما بچه که بودیم بهمان می‌گفتند اگر نخوابی آل میآید و می‌بردت.  ولی این نسل جدید علاوه بر اینکه فوتوسنتز می‌کنند به سیستم‌های هیدروژنی نیز مجهز هستند. وگرنه این حجم انرژی آن‌هم این وقت شب آن‌هم برای نسلی که به زور اسلحه و تهدید باید غذا در حلقش ریخت به ولله غیر طبیعی است.

نشسته از راست: امیرحسین(پسرخاله)، آرمیتا(دختر دائی)، مهری ماه (دختر خاله) و نفر آخر آرمین (پسردائی) ملقب به گروه جی 4


منبع این نوشته : منبع
صدای ,اینکه ,کارگاه تراشکاری ,نگاه می‌کردم

یادکرد مهدی اخوان ثالث

شش قطعه صوتی در یادکرد مهدی اخوان ثالث عزیز:


۱- زمستان،‌ شعر و صدای مهدی اخوان ثالث،‌ آهنگ از مجید درخشانی، آلبوم قاصدک

زمستان احتمالا معروف‌ترین شعر امید است که در سال ۱۳۳۴ و در فضای پس از کودتای ۲۸ مرداد سروده شده است.


۲. ما،‌ من، ما - شعر و صدای مهدی اخوان ثالث، آهنگ از مجید درخشانی، آلبوم چاووشی

ما، من، ما ظاهرا اخرین شعری است که اخوان سروده و تاریخ سرایش آن فروردین ۱۳۶۹ است.


۳.  چاووشی - ساز و آواز کیهان کلهر و محمدرضا شجریان بر روی شعری از اخوان.

این قطعه بخشی از کنسرت تورنتو ۲۰۰۵ است که باقی آن یافته نشد.


۴. غزل ۳ -(ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پرشکوه و پر عصمت من) شعر اخوان ثالث با صدای فروغ فرخزاد، آلبوم تنها صداست که می‌ماند.

غزل ۳ درخشان‌ترین شعر عاشقانه اوست.


۵. آواز کرک - شعر و صدای مهدی اخوان ثالث، آهنگ از فریدون شهبازیان، آلبوم صدای شاعر ۳


۶. در این شب‌ها - آواز شهرام ناظری بر روی شعری از محمدرضا شفیعی کدکنی. از آلبوم سفر عسرت

این شعر را شفیعی کدکنی درباره اخوان ثالث سروده است.


س.ن: 

متأسفانه امکان آپلود در اینجا نبود. همه را یکجا ارسال کردم داخل کانال


منبع این نوشته : منبع
اخوان ,آلبوم ,مهدی ,صدای ,ثالث ,آواز ,مهدی اخوان ,اخوان ثالث ,صدای مهدی ,ثالث، آهنگ ,شفیعی کدکنی ,مهدی اخوان ثالث، ,مجید درخشانی، آلبوم

یادکرد مهدی اخوان ثالث

شش قطعه صوتی در یادکرد مهدی اخوان ثالث عزیز:


۱- زمستان،‌ شعر و صدای مهدی اخوان ثالث،‌ آهنگ از مجید درخشانی، آلبوم قاصدک

زمستان احتمالا معروف‌ترین شعر امید است که در سال ۱۳۳۴ و در فضای پس از کودتای ۲۸ مرداد سروده شده است.


۲. ما،‌ من، ما - شعر و صدای مهدی اخوان ثالث، آهنگ از مجید درخشانی، آلبوم چاووشی

ما، من، ما ظاهرا اخرین شعری است که اخوان سروده و تاریخ سرایش آن فروردین ۱۳۶۹ است.


۳.  چاووشی - ساز و آواز کیهان کلهر و محمدرضا شجریان بر روی شعری از اخوان.

این قطعه بخشی از کنسرت تورنتو ۲۰۰۵ است که باقی آن یافته نشد.


۴. غزل ۳ -(ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پرشکوه و پر عصمت من) شعر اخوان ثالث با صدای فروغ فرخزاد، آلبوم تنها صداست که می‌ماند.

غزل ۳ درخشان‌ترین شعر عاشقانه اوست.


۵. آواز کرک - شعر و صدای مهدی اخوان ثالث، آهنگ از فریدون شهبازیان، آلبوم صدای شاعر ۳


۶. در این شب‌ها - آواز شهرام ناظری بر روی شعری از محمدرضا شفیعی کدکنی. از آلبوم سفر عسرت

این شعر را شفیعی کدکنی درباره اخوان ثالث سروده است.


س.ن: 

متأسفانه امکان آپلود در اینجا نبود. همه را یکجا ارسال کردم داخل کانال


منبع این نوشته : منبع
اخوان ,آلبوم ,مهدی ,صدای ,ثالث ,آواز ,مهدی اخوان ,اخوان ثالث ,صدای مهدی ,ثالث، آهنگ ,شفیعی کدکنی ,مهدی اخوان ثالث، ,مجید درخشانی، آلبوم

تذکره الاولیاء

و گفت: «مرا سه مصیبت افتاده است، هر یک از دیگر صعب‌تر». 

گفتند: «کدام است؟». 

گفت: «آن‌که حق از دلم برفت». 

گفتند: «از این سخت‌تر چه بود؟». 

گفت: «آن که باطل به جای حق بنشست». 

گفتند: «سیوم چه بود؟». 

گفت: «آن که مرا درد این نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم».


تذکره‌الاولیاء

ذکر ابوبکر شبلی رحمة‌ الله‌ علیه


منبع این نوشته : منبع
گفتند

تذکره الاولیاء

و گفت: «مرا سه مصیبت افتاده است، هر یک از دیگر صعب‌تر». 

گفتند: «کدام است؟». 

گفت: «آن‌که حق از دلم برفت». 

گفتند: «از این سخت‌تر چه بود؟». 

گفت: «آن که باطل به جای حق بنشست». 

گفتند: «سیوم چه بود؟». 

گفت: «آن که مرا درد این نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم».


تذکره‌الاولیاء

ذکر ابوبکر شبلی رحمة‌ الله‌ علیه


منبع این نوشته : منبع
گفتند

شعرخوانی هفتگی

قدیمی‌ها معتقد بودند شعر آرام کننده اعصاب و روان بوده و موجب رفع گرفتگی عروق قلبی و مغزی می‌شده و غذای روح است. همچنین معتقد بودند شعر به مانند کاتالیزور است. که واکنش را تسریع می‌کند ولی خود در نهایت باقی می‌ماند. ایضاً روایت داریم کسانی که برای دیگران شعر بخوانند یا شعر دکلمه کنند خداوند آنها را بسیار دوست خواهد داشت. 
قرض اینکه نشستیم و فکر کردیم حالا که دوستان دارند زحمت خواندن شعر را می‌کشند. وبلاگ این بنده نگارنده هم که بازدید زیادی ندارد. بعلاوه بنده هم کار میکس و غیره از دستم بر نمی‌آید. (که خود این عامل باعث می‌شد کیفیت کار پایین بیاید.) پس نشستیم و گفتیم آیا حیف نیست شعرها را اینجا بارگذاری کنیم؟ این شد که از این هفته کمی حرفه‌ای تر میزبان شعرخوانی‌های شما وبلاگ رادیوبلاگی‌ها خواهد بود. و البته به جای هر جمعه، هر چهارشنبه (به استثناء این هفته که پنج شنبه بود) پست شعر خواهیم داشت. ان شالله.

البته بنده همچنان هر هفته تک بیت‌های بی مخاطب را به روز خواهم کرد. و مهم تر اینکه هر هفته یک شعر خواهیم داشت. ولی فایل شعر را بر روی وبلاگ رادیو خواهیم گذاشت. به دو دلیل، یک نشر حداکثری، و دو اجماع فایل‌های صوتی در آرشیو رادیو. 

باری، این هفته در خدمت خانم رفیعه رجعتی از وبلاگ طاقچه هستیم.
و هفته بعد نیز نوبت به نیمه سیب سقراطی خواهد رسید. 
 هفته بعد هم که گفتن ندارد، نوبت شماست. :)
 


منبع این نوشته : منبع
هفته ,وبلاگ ,خواهیم ,بنده ,خواهیم داشت ,معتقد بودند

شعرخوانی هفتگی

قدیمی‌ها معتقد بودند شعر آرام کننده اعصاب و روان بوده و موجب رفع گرفتگی عروق قلبی و مغزی می‌شده و غذای روح است. همچنین معتقد بودند شعر به مانند کاتالیزور است. که واکنش را تسریع می‌کند ولی خود در نهایت باقی می‌ماند. ایضاً روایت داریم کسانی که برای دیگران شعر بخوانند یا شعر دکلمه کنند خداوند آنها را بسیار دوست خواهد داشت. 
قرض اینکه نشستیم و فکر کردیم حالا که دوستان دارند زحمت خواندن شعر را می‌کشند. وبلاگ این بنده نگارنده هم که بازدید زیادی ندارد. بعلاوه بنده هم کار میکس و غیره از دستم بر نمی‌آید. (که خود این عامل باعث می‌شد کیفیت کار پایین بیاید.) پس نشستیم و گفتیم آیا حیف نیست شعرها را اینجا بارگذاری کنیم؟ این شد که از این هفته کمی حرفه‌ای تر میزبان شعرخوانی‌های شما وبلاگ رادیوبلاگی‌ها خواهد بود. و البته به جای هر جمعه، هر چهارشنبه (به استثناء این هفته که پنج شنبه بود) پست شعر خواهیم داشت. ان شالله.

البته بنده همچنان هر هفته تک بیت‌های بی مخاطب را به روز خواهم کرد. و مهم تر اینکه هر هفته یک شعر خواهیم داشت. ولی فایل شعر را بر روی وبلاگ رادیو خواهیم گذاشت. به دو دلیل، یک نشر حداکثری، و دو اجماع فایل‌های صوتی در آرشیو رادیو. 

باری، این هفته در خدمت خانم رفیعه رجعتی از وبلاگ طاقچه هستیم.
و هفته بعد نیز نوبت به نیمه سیب سقراطی خواهد رسید. 
 هفته بعد هم که گفتن ندارد، نوبت شماست. :)
 


منبع این نوشته : منبع
هفته ,وبلاگ ,خواهیم ,بنده ,خواهیم داشت ,معتقد بودند

بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه...

داستان مصیبت سلمانی رفتنم را قبلاً برایتان شرح داده‌ام(اگر نخوانده‌اید برگردید بخوانید.)، راستش مطمئنم وقتی در ذهنتان تصور می‌کنید که یک جوان دیلاغ یا به قول مادربزرگ یک خرس گنده هنوز از سلمانی رفتن می‌ترسد قطعاً چیز مضحکی به نظرتان میآید و یک دل سیر هم می‌خندید. ولی همین مورد مضحک کابوس شب و روز این بنده نگارنده است و از روزی که آمده‌ایم با آن دست به گریبانم. همین چند وقت پیش شوهرخاله گرامی از ترس یک عدد مارمولک سه سانتی متری خال خالی کم مانده بود درب منزل ما را گاز بگیرد. طوری بالا پایین می پرید که پیش خود گفتم چیزی که این مرد گنده را ترسانده و صدای جیغ خاله را با این وسعت در آورده قطعاً باید حدود هشت تا ده سانتی متری قد داشته باشد و مثل فرفره بالا پایین برود. اما خب گفتم که این نبود. مارمولک بخت برگشته نهایت سه سانتی متر قد داشت و مثل یک بچه مارمولک خوب گوشه پله‌ی راهرو لم داده بود و زل زده بود توی چشم‌های شوهرخاله‌ای که با یک دمپایی صورتی گل من گلانی جوری گارد گرفته بود انگاری صحنه‌ی نبرد مورتال کمبات است. و هر لحظه شوهر خاله انتظار دارد مارمولک خان مثل مرحوم بروسلی فقید بپرد بالا و چند ده تایی ضربه بخواباند تخت سینه‌اش. یا با لیزر سوراخ سوراخش کند. اینجا بود که این بنده نگارنده در آن وضعیت مضحک به سرعت وارد عمل شدم. سطلی کوچک آوردم و مارمولک خان را از دست شوهرخاله (و چه بسا برعکس!) نجات دادم و در کوچه رهایش کردم تا برود پی زندگیش. غرض اینکه لزوماً خرس گنده بودن دلیلی بر نترسیدن نیست. و این بنده نگارنده همچنان هم از سلمانی مثل آهور می‌ترسم. بخصوص در این شهر جدید که امیرکبیرش را دلاکان در حمام به قتل رساندند. همین امیرکبیر بنده خدای خودمان را می‌گویم. بنده‌ی خدا تصورش را هم نمی‌کرد کارش را یک دلاک تمام کند. ولی دلاک نابِکار وقتی چشمش به تیغ تیز فصادی‌اش*  و کیسه پول مادر شاه افتاد عنان از چنگش برفت و چنان رگ امیر را در حمام بزد که مردی بزرگ تمام شد. خب دیگر ما که مائیم! و یقیناً قاچ زدن سیب گلوی یک عدد آقاگلِ از همه جا بی‌خبر نباید سخت تر از قاچ زدن رگ‌های امیرنظام باشد. نیست؟ آنهم برای مردمی با این پیشینه تاریخی. همین دیگر از وقتی آمده‌ایم سلمانی رفتن این بنده نگارنده در شهر جدید(که مطمئنم الآن دیگر می‌دانید کدام شهر است) تبدیل به یک معضل جدید شده بود. پیدا کردن یک سلمانیِ مورد اعتماد در این دوره زمانه، از پیدا کردن کاه در انبار هم سخت تر است. در همه مدتی که در شهر جدید به سر می‌بریم به هر بهانه‌ای که بوده زیرچشمی تمامی سلمانی‌های شهر را هم دید زده‌ام و از بین همه گزینه‌ها به سه گزینه دست پیدا کرده‌ام. از بین این سه گزینه تا به امروز دو مورد را حضوری مورد سنجش قرار داده‌ام! یعنی رفته‌ام نشسته‌ام و خوب خیره شده‌ام به اوستای سلمانی. مورد اول جوری تیغ سلمانی را به دستش گرفت که همان لحظه اول دلم هُری ریخت پایین. و به بهانه تلفن زدن فرار را برقرار کردم. مورد دوم شرایطش بهتر از مورد اول بود. پیرمردی بود چهل پنجاه ساله. مشخص بود سال‌هاست این کاره بوده. دستش هم کمی می‌لرزید. همین لرزش دست یک پوئن مثبت حساب می‌شود. خب لااقل مطمئنم اگر هوس کند زاویه تیغ را در زیر گلویم به یکباره تغییر دهد آنقدری فرصت دارم که بتوانم عکس العملی نشان دهم. گزینه سوم را امروز بنا دارم تا مورد ارزیابی قرار دهم تا در نهایت بین گزینه دوم و سوم یک مورد را انتخاب کنم و کلک این آشفته بازار موهایم را بکنم. باری، تا چه شود به عاقبت در طلب تو کار من...


س.ن: 

* فصد زدن یکی از روش‌های درمانی در طب سنتی است. بعضی از مویرگ‌های بدن را می‌زنند تا خون آلوده از بدن خارج شود. سپس جریان خون را بند می‌آورند. امیر کبیر را هم به همین شیوه به قتل رساندند. به بهانه درمان بیماری فصدش زدند و گذاشتند تا آنقدر خون از امیر برفت تا ضعف بر وی غالب شد و بمرد.

مولوی هم داستانی دارد در این مورد فصد زدن، نقل می‌کند که روزی مجنون را برای درمان پیش فصاد بردند. مجنون گریخت و گفت من از تیغ فصد نمی‌ترسم. اما وجود من از لیلی پر شده. و اگر فرار می‌کنم به این دلیل هست که می‌ترسم تیغ فصد شما به لیلی بخوره و زخمی بشه! 


گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

لیک از لیلی وجود من پر است

این صدف پر از صفات آن در است

ترسم که ای فصاد گر فصدم زنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی!


منبع این نوشته : منبع
مورد ,همین ,سلمانی ,بنده ,مارمولک ,لیلی ,بنده نگارنده ,بالا پایین ,سانتی متری ,سلمانی رفتن

بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه...

داستان مصیبت سلمانی رفتنم را قبلاً برایتان شرح داده‌ام(اگر نخوانده‌اید برگردید بخوانید.)، راستش مطمئنم وقتی در ذهنتان تصور می‌کنید که یک جوان دیلاغ یا به قول مادربزرگ یک خرس گنده هنوز از سلمانی رفتن می‌ترسد قطعاً چیز مضحکی به نظرتان میآید و یک دل سیر هم می‌خندید. ولی همین مورد مضحک کابوس شب و روز این بنده نگارنده است و از روزی که آمده‌ایم با آن دست به گریبانم. همین چند وقت پیش شوهرخاله گرامی از ترس یک عدد مارمولک سه سانتی متری خال خالی کم مانده بود درب منزل ما را گاز بگیرد. طوری بالا پایین می پرید که پیش خود گفتم چیزی که این مرد گنده را ترسانده و صدای جیغ خاله را با این وسعت در آورده قطعاً باید حدود هشت تا ده سانتی متری قد داشته باشد و مثل فرفره بالا پایین برود. اما خب گفتم که این نبود. مارمولک بخت برگشته نهایت سه سانتی متر قد داشت و مثل یک بچه مارمولک خوب گوشه پله‌ی راهرو لم داده بود و زل زده بود توی چشم‌های شوهرخاله‌ای که با یک دمپایی صورتی گل من گلانی جوری گارد گرفته بود انگاری صحنه‌ی نبرد مورتال کمبات است. و هر لحظه شوهر خاله انتظار دارد مارمولک خان مثل مرحوم بروسلی فقید بپرد بالا و چند ده تایی ضربه بخواباند تخت سینه‌اش. یا با لیزر سوراخ سوراخش کند. اینجا بود که این بنده نگارنده در آن وضعیت مضحک به سرعت وارد عمل شدم. سطلی کوچک آوردم و مارمولک خان را از دست شوهرخاله (و چه بسا برعکس!) نجات دادم و در کوچه رهایش کردم تا برود پی زندگیش. غرض اینکه لزوماً خرس گنده بودن دلیلی بر نترسیدن نیست. و این بنده نگارنده همچنان هم از سلمانی مثل آهور می‌ترسم. بخصوص در این شهر جدید که امیرکبیرش را دلاکان در حمام به قتل رساندند. همین امیرکبیر بنده خدای خودمان را می‌گویم. بنده‌ی خدا تصورش را هم نمی‌کرد کارش را یک دلاک تمام کند. ولی دلاک نابِکار وقتی چشمش به تیغ تیز فصادی‌اش*  و کیسه پول مادر شاه افتاد عنان از چنگش برفت و چنان رگ امیر را در حمام بزد که مردی بزرگ تمام شد. خب دیگر ما که مائیم! و یقیناً قاچ زدن سیب گلوی یک عدد آقاگلِ از همه جا بی‌خبر نباید سخت تر از قاچ زدن رگ‌های امیرنظام باشد. نیست؟ آنهم برای مردمی با این پیشینه تاریخی. همین دیگر از وقتی آمده‌ایم سلمانی رفتن این بنده نگارنده در شهر جدید(که مطمئنم الآن دیگر می‌دانید کدام شهر است) تبدیل به یک معضل جدید شده بود. پیدا کردن یک سلمانیِ مورد اعتماد در این دوره زمانه، از پیدا کردن کاه در انبار هم سخت تر است. در همه مدتی که در شهر جدید به سر می‌بریم به هر بهانه‌ای که بوده زیرچشمی تمامی سلمانی‌های شهر را هم دید زده‌ام و از بین همه گزینه‌ها به سه گزینه دست پیدا کرده‌ام. از بین این سه گزینه تا به امروز دو مورد را حضوری مورد سنجش قرار داده‌ام! یعنی رفته‌ام نشسته‌ام و خوب خیره شده‌ام به اوستای سلمانی. مورد اول جوری تیغ سلمانی را به دستش گرفت که همان لحظه اول دلم هُری ریخت پایین. و به بهانه تلفن زدن فرار را برقرار کردم. مورد دوم شرایطش بهتر از مورد اول بود. پیرمردی بود چهل پنجاه ساله. مشخص بود سال‌هاست این کاره بوده. دستش هم کمی می‌لرزید. همین لرزش دست یک پوئن مثبت حساب می‌شود. خب لااقل مطمئنم اگر هوس کند زاویه تیغ را در زیر گلویم به یکباره تغییر دهد آنقدری فرصت دارم که بتوانم عکس العملی نشان دهم. گزینه سوم را امروز بنا دارم تا مورد ارزیابی قرار دهم تا در نهایت بین گزینه دوم و سوم یک مورد را انتخاب کنم و کلک این آشفته بازار موهایم را بکنم. باری، تا چه شود به عاقبت در طلب تو کار من...


س.ن: 

* فصد زدن یکی از روش‌های درمانی در طب سنتی است. بعضی از مویرگ‌های بدن را می‌زنند تا خون آلوده از بدن خارج شود. سپس جریان خون را بند می‌آورند. امیر کبیر را هم به همین شیوه به قتل رساندند. به بهانه درمان بیماری فصدش زدند و گذاشتند تا آنقدر خون از امیر برفت تا ضعف بر وی غالب شد و بمرد.

مولوی هم داستانی دارد در این مورد فصد زدن، نقل می‌کند که روزی مجنون را برای درمان پیش فصاد بردند. مجنون گریخت و گفت من از تیغ فصد نمی‌ترسم. اما وجود من از لیلی پر شده. و اگر فرار می‌کنم به این دلیل هست که می‌ترسم تیغ فصد شما به لیلی بخوره و زخمی بشه! 


گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

لیک از لیلی وجود من پر است

این صدف پر از صفات آن در است

ترسم که ای فصاد گر فصدم زنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی!


منبع این نوشته : منبع
مورد ,همین ,سلمانی ,بنده ,مارمولک ,لیلی ,بنده نگارنده ,بالا پایین ,سانتی متری ,سلمانی رفتن

تا سر زلف عروسان سخن

تا سر زلف عروسان سخن به گفته خود محمود دولت آبادی یک به‌گزینی سخن پارسی است. یک به‌گزینی خوب از نثر کهن پارسی که گرچه مُشتی است نمونه خروار، ولی خواندنش برای من و شمایی که به لطف سیستم آموزشی کشور کمترین آشنایی را با ادبیات کهن داریم خالی از لطف نیست. بخصوص وقتی می‌بینیم حتی کتاب خوان‌های جامعه ما از خواندن نثر قدیم هراس دارند و کمتر سراغ کتاب‌هایی با نثر قدیم می‌روند. به نظرم این یک ضعف بزرگ است. متأسفانه مطالعه این دست کتاب‌ها تنها معطوف به دانشگاه و مطالعات دانشگاهی شده.
باری، داستان از این قرار است که سعی می‌کنم همگام با خواندن این کتاب گزیده‌هایی از آن را با توضیحات لازم در اینجا به اشتراک بگذارم. به چند دلیل، اول اینکه متوجه شوید خواندن نثرهای قدیمی زیاد هم سخت نیست. و دوم اینکه به قول مولوی "آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید." پس حالا که نمی‌توانیم یا وقتش را نداریم که تمام این آثار را بخوانیم لااقل گوشه‌هایی از آن‌ها را بخوانیم. در کنار این گزیده‌ پست‌ها پیشنهادم این است که این کتاب را خودتان خریداری کنید و بخوانید.
( بخصوص که تا آخر تابستان اغلب کتاب فروشی‌ها کتاب‌هایشان را با 20-30 درصد تخفیف می‌فروشند.)


بخش اول

تاریخ طبری- محمد بن جریر طبری

قرن سوم


...کیومرث و پادشاهی او

کیومرث ظاهراً اولین پادشاه جهان بوده و از نسل آدم است.(و کیومرث او بود و نخستین پادشاه در جهان او بود.) داستان از این قرار است که پسر کیومرث هیشنگ بر روی کوهی زندگی می‌کرده و خدای بزرگ را عبادت می‌کرده است. و کیومرث این پسر را بسیار دوست داشته، از قضا دیوها که از کیومرث کینه‌ای به دل داشته‌اند پسر کیومرث را می‌کشند. کیومرث که انگاری الهامی به وی شده باشد راهی کوه می شود تا به پسر سر بزند:

«... چون به راه اندر همی شد جغدی را دید که پیش او در آمد و در راه بنشست و چند بانگ کرد با سَهم، چون کیومرث بدو رسید برپرید و دورتر شد و بنشست و همی گفت: ای مرغ اگر خبر خیر است خجسته فالِ ما بادا از تو در فرزندان آدم تا جهان باشد، و اگر بد است فالِ شوم بادا از تو تا جهان باشد. پس بر کوه شد، پسر را دید هلاک شده و تباه گشته، جغد را نفرین کرد و از این سبب مردمان او را شوم دارند و بانگ او ناخجسته دارند و زجر را نیز از این قیاس کنند و اگرنه او را هیچ گناهی نیست.»


پس از اینکه کیومرث متوجه مرگ پسر می‌شود سه شبانه روز بر بلندای کوه عزاداری می‌کند و در پایان به خواب می‌رود. در خواب به وی الهام می‌شود که دیوان پسرش را کشته‌اند. پس به کاخ بر می‌گردد و حکومت را به دست پسر می‌سپارد و برای گرفتن انتقام روانه می‌شود.:

 

«...وقت نماز پیشین بود، یکی خروس سفید دید بر میان راه ایستاده و یکی ماکیان در عقب وی و ماری پیش خروس آمده آهنگ وی کرد و خروس بر مار حمله کرد و به غلبه او را همی‌زد؛ و هرگاه که مار را بزدی بانگ خوش کردی. پس دیدار و بانگ و حرب او کیومرث را خوش آمد. گفت از مرغان این عجب مرغی است بر جفت خویش ایدون مهربان که دشمن را از او دور همی‌دارد و با او حرب همی‌کند چون فرزندان آدم، طبع او با طبع مردم نزدیک است. پس کیومرث آن مار را بکشت و آن مرغ بدان مقدار الهامی که او را بود به نشاط بانگی کرد، کیومرث را سخت خوش آمد، طعامی که داشت پاره‌ی پیش وی انداخت. آن مرغ سر بر زمین گرفته منقار بر آن همی زد و آن جفت خویشتن را خواندن گرفت و از آن هیچ نخورد تا آن ماکیان فراز آمد و آن علف بخورد. کیومرث این هنر و طبع سخاوت که اندر وی دید گفت، به فال نیک است که من به طلب دشمن روم و از دشمنان فرزند آدمی یکی مار است، این مرغ با مار حرب همی‌کرد و این فرخ مرغی است و به فال نیک است و داشتن وی واجب. چون از آن حال که همی‌شد بپرداخت، خروس و ماکیان ببرد به نزد فرزندان و گفت این را نیکو دارید، طبع این با طبع آدمی نزدیک است و به فال نیک است.- و اهل عجم خروس را و بانگ او را به وقت خجسته دارند خاصه خروس سفید را و ایدون همی‌گویند که به هر خانه که این مرغ باشد دیوان در آن خانه درنیایند و بانگ خروس را به نماز شام بد دارند و به فال نیک ندانند، از آن بود که چون کیومرث را کار به آخر رسید نالان شد؛ آن خروس که وی را بود، نماز شام بانگ کرد و هرگز بدان وقت آن بانگ نشنوده بودند. همه گفتند چه شاید بودن بدین وقت؟ چون بنگریدند کیومرث مرده بود.»


این دو بخشکه از گزیده‌های کتاب انتخاب کردم. هردو در رابطه با پادشاهی کیومرث است. اگر اطلاعات بیشتری در مورد تاریخ طبری خواستید صفحه ویکی پدیای کتاب را ببینید. و برای خواندن شرح کامل داستان بالا نیز به کتاب مراجعه کنید.


منبع این نوشته : منبع
کیومرث ,بانگ ,خروس ,کتاب ,خواندن ,دارند ,خروس سفید ,تاریخ طبری

تا سر زلف عروسان سخن

تا سر زلف عروسان سخن به گفته خود محمود دولت آبادی یک به‌گزینی سخن پارسی است. یک به‌گزینی خوب از نثر کهن پارسی که گرچه مُشتی است نمونه خروار، ولی خواندنش برای من و شمایی که به لطف سیستم آموزشی کشور کمترین آشنایی را با ادبیات کهن داریم خالی از لطف نیست. بخصوص وقتی می‌بینیم حتی کتاب خوان‌های جامعه ما از خواندن نثر قدیم هراس دارند و کمتر سراغ کتاب‌هایی با نثر قدیم می‌روند. به نظرم این یک ضعف بزرگ است. متأسفانه مطالعه این دست کتاب‌ها تنها معطوف به دانشگاه و مطالعات دانشگاهی شده.
باری، داستان از این قرار است که سعی می‌کنم همگام با خواندن این کتاب گزیده‌هایی از آن را با توضیحات لازم در اینجا به اشتراک بگذارم. به چند دلیل، اول اینکه متوجه شوید خواندن نثرهای قدیمی زیاد هم سخت نیست. و دوم اینکه به قول مولوی "آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید." پس حالا که نمی‌توانیم یا وقتش را نداریم که تمام این آثار را بخوانیم لااقل گوشه‌هایی از آن‌ها را بخوانیم. در کنار این گزیده‌ پست‌ها پیشنهادم این است که این کتاب را خودتان خریداری کنید و بخوانید.
( بخصوص که تا آخر تابستان اغلب کتاب فروشی‌ها کتاب‌هایشان را با 20-30 درصد تخفیف می‌فروشند.)


بخش اول

تاریخ طبری- محمد بن جریر طبری

قرن سوم


...کیومرث و پادشاهی او

کیومرث ظاهراً اولین پادشاه جهان بوده و از نسل آدم است.(و کیومرث او بود و نخستین پادشاه در جهان او بود.) داستان از این قرار است که پسر کیومرث هیشنگ بر روی کوهی زندگی می‌کرده و خدای بزرگ را عبادت می‌کرده است. و کیومرث این پسر را بسیار دوست داشته، از قضا دیوها که از کیومرث کینه‌ای به دل داشته‌اند پسر کیومرث را می‌کشند. کیومرث که انگاری الهامی به وی شده باشد راهی کوه می شود تا به پسر سر بزند:

«... چون به راه اندر همی شد جغدی را دید که پیش او در آمد و در راه بنشست و چند بانگ کرد با سَهم، چون کیومرث بدو رسید برپرید و دورتر شد و بنشست و همی گفت: ای مرغ اگر خبر خیر است خجسته فالِ ما بادا از تو در فرزندان آدم تا جهان باشد، و اگر بد است فالِ شوم بادا از تو تا جهان باشد. پس بر کوه شد، پسر را دید هلاک شده و تباه گشته، جغد را نفرین کرد و از این سبب مردمان او را شوم دارند و بانگ او ناخجسته دارند و زجر را نیز از این قیاس کنند و اگرنه او را هیچ گناهی نیست.»


پس از اینکه کیومرث متوجه مرگ پسر می‌شود سه شبانه روز بر بلندای کوه عزاداری می‌کند و در پایان به خواب می‌رود. در خواب به وی الهام می‌شود که دیوان پسرش را کشته‌اند. پس به کاخ بر می‌گردد و حکومت را به دست پسر می‌سپارد و برای گرفتن انتقام روانه می‌شود.:

 

«...وقت نماز پیشین بود، یکی خروس سفید دید بر میان راه ایستاده و یکی ماکیان در عقب وی و ماری پیش خروس آمده آهنگ وی کرد و خروس بر مار حمله کرد و به غلبه او را همی‌زد؛ و هرگاه که مار را بزدی بانگ خوش کردی. پس دیدار و بانگ و حرب او کیومرث را خوش آمد. گفت از مرغان این عجب مرغی است بر جفت خویش ایدون مهربان که دشمن را از او دور همی‌دارد و با او حرب همی‌کند چون فرزندان آدم، طبع او با طبع مردم نزدیک است. پس کیومرث آن مار را بکشت و آن مرغ بدان مقدار الهامی که او را بود به نشاط بانگی کرد، کیومرث را سخت خوش آمد، طعامی که داشت پاره‌ی پیش وی انداخت. آن مرغ سر بر زمین گرفته منقار بر آن همی زد و آن جفت خویشتن را خواندن گرفت و از آن هیچ نخورد تا آن ماکیان فراز آمد و آن علف بخورد. کیومرث این هنر و طبع سخاوت که اندر وی دید گفت، به فال نیک است که من به طلب دشمن روم و از دشمنان فرزند آدمی یکی مار است، این مرغ با مار حرب همی‌کرد و این فرخ مرغی است و به فال نیک است و داشتن وی واجب. چون از آن حال که همی‌شد بپرداخت، خروس و ماکیان ببرد به نزد فرزندان و گفت این را نیکو دارید، طبع این با طبع آدمی نزدیک است و به فال نیک است.- و اهل عجم خروس را و بانگ او را به وقت خجسته دارند خاصه خروس سفید را و ایدون همی‌گویند که به هر خانه که این مرغ باشد دیوان در آن خانه درنیایند و بانگ خروس را به نماز شام بد دارند و به فال نیک ندانند، از آن بود که چون کیومرث را کار به آخر رسید نالان شد؛ آن خروس که وی را بود، نماز شام بانگ کرد و هرگز بدان وقت آن بانگ نشنوده بودند. همه گفتند چه شاید بودن بدین وقت؟ چون بنگریدند کیومرث مرده بود.»


این دو بخشکه از گزیده‌های کتاب انتخاب کردم. هردو در رابطه با پادشاهی کیومرث است. اگر اطلاعات بیشتری در مورد تاریخ طبری خواستید صفحه ویکی پدیای کتاب را ببینید. و برای خواندن شرح کامل داستان بالا نیز به کتاب مراجعه کنید.


منبع این نوشته : منبع
کیومرث ,بانگ ,خروس ,کتاب ,خواندن ,دارند ,خروس سفید ,تاریخ طبری

بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد

آقای مسعود شجایی را قطع به یقین اگر قبلاً هم نمی‌شناختید در حال حاضر خوب می‌شناسید. ولی آیا تا همین چند روز پیش کسی مسعود شجایی را می‌شناخت؟ آیا از سطح فنی این بازیکن اطلاع داشت؟ آیا می‌دانست که وی از باشگاه صنعت نفت آبادان رشد کرده و بعدها در سایپا و الشارجه امارات بازی کرده؟ و بعد به اسپانیا و باشگاه اوساسونا رسیده؟ یا در حال حاضر در چه باشگاه و چه پستی بازی می‌کند؟ بسیاری از این غوغاگران فضای مجازی این موارد بالا را همچنان هم نمی‌دانند! ولی می‌دانند(یا بهتر است بگویم دوست دارند بدانند) وی به خاطر بازی مقابل یک تیم از رژیم صهیونیستی از تیم ملی محروم شده است. راستش ما ایرانی قهرمان پروری و جو پروری را دوست داریم. اینکه از یک نفر در هر جایگاهی که باشد بتی علم کنیم تا بتوانیم به به و چه چه بکنیم و در نهایت به نتیجه‌ای که می‌خواهیم(ند) برسیم. مهم نیست شما از فرهنگ، از فوتبال، از شعر، از داستان، از آشپزی، از دندان پزشکی و حتی از تعویض روغنی و آپاراتی و سوپرمارکتی چیزی ندانید! شما اگر یک روش ان فکر باشید.(روش ان فکر با روشنفکر از دید من متفاوت است.) شرایط جامعه مجازی ما ایجاب می‌کند که با موج مخالف جامعه و حکومت پیش بروید و هشتگ بزنید و با هرچیزی که می‌بینید مخالفش باشید. همین قدر تمسخرآمیز! اصلاً مهم نیست شما از بُعد فنی و نوع بازی آقای مسعود شجایی چقدر اطلاعات داشته باشید. اصلاً هم مهم نیست که بدانید سن ایشان 36 سال است. و مگر یک بازیکن تا چه سالی می‌تواند در سطح اول آمادگی ذهنی و بدنی بماند، مهم نیست بدانید که در حال حاضر پیرترین بازیکن تیم ملی فقط و فقط سید جلال حسینی است که آنهم اغلب نیمکت نشین است. یا مهم نیست بدانید در پست آقای شجاعی که سال‌هاست صندلی تیم ملی را قبضه کرده چه بازیکنان دیگری داریم که حق شان بوده در همه این سال‌ها به تیم ملی دعوت شوند یا در حال حاضر حقشان است که به تیم ملی کشورشان دعوت شوند. نه. واقعیت این است که هیچ کدام مهم نیست. حتی مهم نیست بدانید وی فوتبالیست است یا کشتی گیر! یکی از رفقا می‌گفت به خاطر دعوت نشدن مسعود شجایی به تیم ملی بود که ما در رقابت‌های کشتی فرانسه ضعیف عمل کردیم! و رسماً معتقد بود طلا حق مسعود بود. سهم مسعود بود تو مشتش بود! حتی اگر ندانید فوتبال یک بازی بیست و دو نفره هم هست باز هیچ اشکالی ندارد. تنها چیزی که مهم است این است که جریان مخالف حکومت دارد هشتگ می‌زند پس شما هم باید هشتگ بزنید تا باشید. هشتگ می‌زنم پس هستم! تنها چیزی که مهم است این است همین. اینکه چند لایک بگیرید و چندبار ریتوئیت شوید اهمیت بیشتری دارد. معتقدیم فوتبال سیاسی نیست! ولی وقتی مسعود شجایی را یک مربی خارجی به تیم ملی دعوت نمی‌کند بنا به وظیفه‌مان خیلی شیک و رسمی ماست‌ها را توی خورشت‌ها می ریزیم، آسمان را به ریسمان می بافیم و معنی دوغ و دوشاب را قاطی می‌کنیم.
خدا بیامرز گالیله می‌گفت بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد. واقعیت این است که مسعود شجاعی نه یک اسطوره است و نه هم ردیف امثال تختی است، مسعود شجاعی جدای شخصیت اجتماعی‌اش از لحاظ کیفی برای منی که فوتبال را می‌فهمم تنها یک بازیکن فوتبال معمولی است که شاید سال‌ها قبل خوب بوده ولی الان دیگر خوب نیست. و حقش نیست که وقتی جوانانی به این خوبی داریم در تیم ملی باشد. حال بخواهیم سیاست را به فوتبال ربط بدهیم یا نه!



منبع این نوشته : منبع
مسعود ,بازی ,فوتبال ,شجایی ,دعوت ,بدانید ,مسعود شجایی ,نیست بدانید ,نیاز داشته ,داشته باشد ,مسعود شجاعی ,آقای مسعود شجایی

بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد

آقای مسعود شجایی را قطع به یقین اگر قبلاً هم نمی‌شناختید در حال حاضر خوب می‌شناسید. ولی آیا تا همین چند روز پیش کسی مسعود شجایی را می‌شناخت؟ آیا از سطح فنی این بازیکن اطلاع داشت؟ آیا می‌دانست که وی از باشگاه صنعت نفت آبادان رشد کرده و بعدها در سایپا و الشارجه امارات بازی کرده؟ و بعد به اسپانیا و باشگاه اوساسونا رسیده؟ یا در حال حاضر در چه باشگاه و چه پستی بازی می‌کند؟ بسیاری از این غوغاگران فضای مجازی این موارد بالا را همچنان هم نمی‌دانند! ولی می‌دانند(یا بهتر است بگویم دوست دارند بدانند) وی به خاطر بازی مقابل یک تیم از رژیم صهیونیستی از تیم ملی محروم شده است. راستش ما ایرانی قهرمان پروری و جو پروری را دوست داریم. اینکه از یک نفر در هر جایگاهی که باشد بتی علم کنیم تا بتوانیم به به و چه چه بکنیم و در نهایت به نتیجه‌ای که می‌خواهیم(ند) برسیم. مهم نیست شما از فرهنگ، از فوتبال، از شعر، از داستان، از آشپزی، از دندان پزشکی و حتی از تعویض روغنی و آپاراتی و سوپرمارکتی چیزی ندانید! شما اگر یک روش ان فکر باشید.(روش ان فکر با روشنفکر از دید من متفاوت است.) شرایط جامعه مجازی ما ایجاب می‌کند که با موج مخالف جامعه و حکومت پیش بروید و هشتگ بزنید و با هرچیزی که می‌بینید مخالفش باشید. همین قدر تمسخرآمیز! اصلاً مهم نیست شما از بُعد فنی و نوع بازی آقای مسعود شجایی چقدر اطلاعات داشته باشید. اصلاً هم مهم نیست که بدانید سن ایشان 36 سال است. و مگر یک بازیکن تا چه سالی می‌تواند در سطح اول آمادگی ذهنی و بدنی بماند، مهم نیست بدانید که در حال حاضر پیرترین بازیکن تیم ملی فقط و فقط سید جلال حسینی است که آنهم اغلب نیمکت نشین است. یا مهم نیست بدانید در پست آقای شجاعی که سال‌هاست صندلی تیم ملی را قبضه کرده چه بازیکنان دیگری داریم که حق شان بوده در همه این سال‌ها به تیم ملی دعوت شوند یا در حال حاضر حقشان است که به تیم ملی کشورشان دعوت شوند. نه. واقعیت این است که هیچ کدام مهم نیست. حتی مهم نیست بدانید وی فوتبالیست است یا کشتی گیر! یکی از رفقا می‌گفت به خاطر دعوت نشدن مسعود شجایی به تیم ملی بود که ما در رقابت‌های کشتی فرانسه ضعیف عمل کردیم! و رسماً معتقد بود طلا حق مسعود بود. سهم مسعود بود تو مشتش بود! حتی اگر ندانید فوتبال یک بازی بیست و دو نفره هم هست باز هیچ اشکالی ندارد. تنها چیزی که مهم است این است که جریان مخالف حکومت دارد هشتگ می‌زند پس شما هم باید هشتگ بزنید تا باشید. هشتگ می‌زنم پس هستم! تنها چیزی که مهم است این است همین. اینکه چند لایک بگیرید و چندبار ریتوئیت شوید اهمیت بیشتری دارد. معتقدیم فوتبال سیاسی نیست! ولی وقتی مسعود شجایی را یک مربی خارجی به تیم ملی دعوت نمی‌کند بنا به وظیفه‌مان خیلی شیک و رسمی ماست‌ها را توی خورشت‌ها می ریزیم، آسمان را به ریسمان می بافیم و معنی دوغ و دوشاب را قاطی می‌کنیم.
خدا بیامرز گالیله می‌گفت بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد. واقعیت این است که مسعود شجاعی نه یک اسطوره است و نه هم ردیف امثال تختی است، مسعود شجاعی جدای شخصیت اجتماعی‌اش از لحاظ کیفی برای منی که فوتبال را می‌فهمم تنها یک بازیکن فوتبال معمولی است که شاید سال‌ها قبل خوب بوده ولی الان دیگر خوب نیست. و حقش نیست که وقتی جوانانی به این خوبی داریم در تیم ملی باشد. حال بخواهیم سیاست را به فوتبال ربط بدهیم یا نه!



منبع این نوشته : منبع
مسعود ,بازی ,فوتبال ,شجایی ,دعوت ,بدانید ,مسعود شجایی ,نیست بدانید ,نیاز داشته ,داشته باشد ,مسعود شجاعی ,آقای مسعود شجایی

خداحافظ پروفسور دیوانه

من فقط یک بار زندگی می‌کنم؛ 

بنابراین بگذارید هر خوبی که می‌توانم بکنم و هر محبتی که مایلم نسبت به دیگران ابراز دارم. 

بگذارید، نه این احساس را سرکوب نمایم و نه آن را به تأخیر اندازم زیرا دیگر به دنیا نخواهم آمد...

جری لوئیس (1926-2017)


تصویر مرتبط


آخرین مرد سیاه سفید سینما نیز درگذشت.



منبع این نوشته : منبع

خداحافظ پروفسور دیوانه

من فقط یک بار زندگی می‌کنم؛ 

بنابراین بگذارید هر خوبی که می‌توانم بکنم و هر محبتی که مایلم نسبت به دیگران ابراز دارم. 

بگذارید، نه این احساس را سرکوب نمایم و نه آن را به تأخیر اندازم زیرا دیگر به دنیا نخواهم آمد...

جری لوئیس (1926-2017)


تصویر مرتبط


آخرین مرد سیاه سفید سینما نیز درگذشت.



منبع این نوشته : منبع